تبليغاتX
سمفونی اشک!

سمفونی اشک!

تلخ شدم.....تلخم کردي...........

 

اره تقصیر کار من بودم که وسعت سایه ها را از خورشید انتظار میکشیدم......

اره تقصیر کار من بودم که نمیدانم هایم را از پس دانستنی هایم جست و جو میکردم.......

اره تقصیر کار من  بودم که لبخند شیرینت را از لا به لای خاطرات تلخم جست و جو میکردم.....

اره تقصیر کار من بودم که بوی زندگی را میان نفس هایت بو میکشیدم.......

اره تقصیر کار من بودم که گریه هایم را در زیر قطرات باران پنهان میکردم..........

اره تقصیر کار من بودم که در شهر تاریکی های قلبت به دنبال روشنایی اواره میگشتم......

----------------------------------------------------------------------------------------------

و حالا مجازاتم تبدیل شدن به جسدی کرخ است که در سلول تنهایی اش خاک میخورد......... 

+خیلی دلم تنگه برات برای اون خاطره هات میخوام کنارت بمونم میخوام بخونم از چشات.....

ولی انگار برای همیشه لال شده ام.....وقتی گفتی دوسم نداری لال شدم.......خیلی وقته حرفی و از ته

دلم نزدم جز این که بهت بگم دیوونتم.....عاشقتمم......دوست داره تا پایان جسد بودنم و تا رهایی کامل

از سلول انفرادیم...............

+نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت23:6توسط یک مجنون | |

 

این روزها از بس که حرص اینکه فلان مهمونی دعوت بودم و تو بودی وو من میتونستم بعد از ۴ ماه دوباره

ببینمت و نتونستم بیام دیگه نایی برای نوشتن دوباره این سمفونی رو هم ندارم......اونقدر از اینکه

نتونستم ببینمت و فقط برای چند ساعتی از این سلول انفرادی و جسد بودنم رها بشم گریه کردم که

دیگه حتی..............!!!!!!!

بی معرفت مهمونی بدون من خوش گذشت....!!!!!؟اره حتما بدون من برات شیرینتر هم بوده...چون دیگه

چشمایی روت مات نمیموند تا ناراحتت کنه...!

خیلی دلتنگتم............

شاید دیگه الان شکی که نسبت به خوندن نت های سمفونی اشکام بهت داشتم به یقین تبدیل شده!!

هر چند که همیشه ارزوی این و داشتم که یه روز اینارو بخونی.....و یه روزی نت های غم انگیزی که برای

تو سروده شده و درکنار هم سمفونی غمم رو ساخت رو بشنوی ولی الان از این ارزویی که میکردم

پشیمونم چون نمیدونم این جوری چطوری تو صورتت نگاه کنم......!!!!!!نمیدونم/....؟!!!!!

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت17:10توسط یک مجنون |

و بازهم من تنها و  بی کس و بازهم هزیان های تلخ دیوانگی ام.............

من به پایان رسیدم......بوی جسدم همه ی دنیا رو برداشته.............

دیگه حتی قطره اشکی ندارم تا با ریختنش فریاد هایم را در حنجره ام مدفون کنم..........

+و باز هم با تمام تلخی ام میشنوم صدای تلخ سمفونی اشک ها را در زندانی تلخ تر.........

------------------------------------------------------------------------------------------------

+نمیدانم این خط ها تا به کی ادامه دارند و نت های سمفونی اشک ها کی به پایان میرسند....

و این است سمفونی هماهنگ اشک در زندان تلخ تنهایی هایم...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت21:8توسط یک مجنون | |

یعنی واقعا انقدر؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وای باورم نمیشه انقدر برات بی ارزش باشم........خدایا من دارم دیوونه تر میشم..............فرهادم دیگه

جسدت داره بعد جوری گند برمیداره ................. خدایا چررا نمیکشیم تا همه رو از دستم راحت کنی....

بابا من هیچی ولی اطرافیانم چه گناهی دارن که باید من و تحمل کنن در حالی که ازم نفرت دارن

درحالی که همه حالشون ازم بهم میخوره....................من که خیلی وقته خودم خودم و کشتم و برای

خودم خیلی وقته که مرده محسوب میشم...............ولی تو چی؟؟>>>>>>>

+یعنی انقدر بدم که دوست داری رنج بکشم باشه میکشم من دیگه عادت کردم..................

+کات دیگه نمیخوام ادامه بدم تلخی های قلبتم دست رد به سینم زدن و من و تنهام گذاشتم........

چقدر بی ارزشم...................کاش......کاش.....کاش سر سوزنی برات ارزش داشتم.....این سر سوزن

برام اندازه ی یه دنیا ارززش داشت.....اینطوری میگفتم حد اقل یکی دوستم داره و میتونستم با شهامت

بگم واسه یکی ارزش دارم هر چقدر هم کم ولی دام....ولی حالا چی؟؟؟

------>هیچی تنهام و هیشکی دوستم نداره مثل همیشه......دیگه عادت کردم..... عادت................

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت0:54توسط یک مجنون |

 

+امشب اخرين بادکنک ارزو هايم را به سويت پرواز دادم اميدوارم اين بار

ديگه ترکيده به دستم نرسه!!!!!!........گرچه جديدا ارزو هاي کوچکم و

زود براورده ميکني ولي خب تو که ميدوني تنها ارزوم چيه.......!!!!

+فرهادم بعد از روزي که بهم زنگ زدي و بعد از يک سال صداي شيرينت

را شنيدم ديگه حال خودم رو نميدونم.......وقتي باهام حرف ميزدي

انقدر براي صدايت دلتنگ بودم که ترجيح ميدادم فقط گوش کنم.....و

همين باعث شد تو فکر کني که به سردي باهات حرف زدم ولي باور کن

هيچ اوازي به اندازه يصداي دلنشينت برايم شيرين نيست.....!!!

+امشب شب ارزو هاست اميدوارم خدا همه رو به ارزوهاشون

برسونه.......(هر ارزويي دارين امشب درگوشي به خدا بگين...)

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت17:36توسط یک مجنون | |

 

حالم داره از خودم بهم میخوره....چرا این کار و کردم............چرا

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.......از دوریت بود؟؟؟؟؟؟؟.....از غم نبودنت بود؟؟؟؟

یا اثرات جسد شدن؟؟؟؟؟به هرحال کابوس خیلی خیلی خیلی تلخی

بود که دیگه تموم شد........

---------------------------------------------------------------------

خدا جونم غلط کردم مثله همیشه اشتباه کردم......من تا خرخرم تو

لجن فرو رفته؟؟؟؟هنوزم نمیخوای فرهاد و برگردونی تا شاید دختری که

روزگار تلخش کرد رو کمی شیرین کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میدونم اونقدر گناه کردم که نمیخوای به حرفم گوش کنی ولی خواهش

میکنم فقط بهم ارامش بده.........میخوام برای یه ساعت طعم زندگی

شیرین و بچشم....از بچگی به بعدم دیگه مزه زندگی شیرین رو

نچدیم....فقط برای این که به یادش بیارم یه کاری کن برای یه ساعت

هم شده مزش رو بچشم........

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت19:3توسط یک مجنون | |

 

خوشحالم که خوشحالی ولی.......امیدوارم زندگی خاکی بدون من بهت

خوش بگذره..........بدون تو هیچم پس برای چس زنده بمونم.....من بی

تو هیچم...........بدون تو مردم.........مره ی متحرکت دیگه تبدیل شد

به یه جسد کرخ...........کرخ بودن و بی روح بودن را چندین بار چشیدم

ولی وقتی رفتی و گفتی دوستم نداری دیگه احساس کرخ بودن هم

نداشتم دیگه هیچی نمیشنیدم و اشکام چشمانم را تار کرد و تو دور تر

و درور تر شدی.....................

خراب شدم دیگه مرده ی متحرک نیستم ..... جسدم.....جسدی کرخ و مرده....

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت16:12توسط یک مجنون |

 

پر از سوالم سوال هاي مبهم....نميدونم چي کار کنم..ترس......شک.......ترديد.......همه ي

 

اين ها با صد تا علامت سواال ديگر در ذهنم مدام رژه ميرن.........چه کنم

 

؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!بگم اره يا نه؟؟؟؟!!!!!!

 

سخته داشتن صد تا سوال مبهم و نا مفهوم در ذهن خيلي سخته.........

 

اخه چرا کسي نيست کمکم کنه........چرا تنها کسي که بهش اعتماد داشتم چرا تنها کسي که

 

الان خيلي بهش احتياج دارم هم تنهام گذاشته........................اه اه به اين زندگي

 

زميني.........

 

اهاي خدايي که من و افريدي پس چرا کمکم نميکنم خب بگو ديگه چي کار

 

کنم....؟؟؟؟؟؟؟؟؟هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به کي پناه ببرم از کي کمک بخوام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

مثله هميشه پناه ميبرم به خودت....خودت کمکم کن و اون چه که صلاحمه برام

 

بخوا........نزار با احساساتم تصميم بگيرم.................نزار عاقبت کسي رو که ميدوني رو

 

پيدا کنم.................

 

 کاش کارگردان زندگيم ميگفت کات و تمام علامت سوالاي توي ذهنم براي هميشه پاک

 

ميکرد.....و باز هم اي کاش هاي بي معنا.............وبازم هم من مني که از منش

 

ميترسه........واهمه داره.............

کمکم کن خداياااااا کمکم کن ...........خدا جونم....

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت3:12توسط یک مجنون |